چه کنم با دل خونم. چه کنم با اشکی که می چکد و نمی فهمم که چگونه است این باران خون که از چشم روان است. چگونه است که چشم دیگر طاقت دیدن امیدی که سالیان دراز بر امیدش پلک نزد ندارد. چگونه است که می چکد ، می چکد ، می لغزد ، می لغزد و روان می شود بر گونه ی خشکی که چین و چروک حاصل از لبخندی تلخ هنوز بر آن مانده است.
نفس می کشم. نفس نمی کشم. دود را فرو می برم. چشمهایم را می بندم و باز سرمای قطره ای روان بر گونه را حس می کنم. پیپ می کشم...و اشک می ریزم. قطره اشک های سرد من ، بالش کهنه ی سفید را لکه دار می کند.دراز کشیدم. در دود غرقم.پلک نمی زنم ... وسیل خود جاریست. خود می چکد. در سیاهی غرقم. غرقم و نمی فهمم اینجا چه میکنم. توان راه رفتن هم ندارم. قدمی پیش نمی رود و زمین می خورم. گیجم. مستم. پیپ می کشم. اشک می ریزم...و بر پوچی خویش می نگرم.
در منی و این همه زمن جدا
با منی و دیده ات به سوی غیر
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر
غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بی قرار و بی تو بی قرار
وای از آن دمی که بی خبر زمن
بر کشی تو رخت خویش از ان دیار
سایه توام بهر کجا روی
سر نهاده ام به زیر پای تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا که بر گزینمش به جای تو
شادی و غم منی به حیرتم
خواهم از تو، در تو آورم پناه
موج وحشیم که بی خبر ز خویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه
گفتی از تو بگسلم دریق و درد
رشته وفا مگر گسستنی است؟
بگسلم ز خویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است؟
دیدمت شبی بخواب و سر خوشم
وه ... مگر به خواب ها به بینمت
غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم و ز شاخه ها بچینمت
شعله می کشد به ظلمت شبم
آتش کبود دیدگان تو
ره مبند .. بلکه ره برم به شوق
در سراچه غم نهان تو
******
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
کینه نفرت مرگ
بوی مرگ
شروع...
قصاب محل
جاده همیشگی
شیطان تنها...
اینگونه باور نداشتم. نمیدانم چرا هر گاه راز دل بر لب آرم روزنه ای ایجاد می شود به قطر زمین تا خورشید. نمی دانم چرا حرف های دلم را کسی شنوا نیست. نمی دانم چرا چشمی که مدام نگران بود ، دیگر چشمی نگرانش نیست. زبانی که مدام دلداری می داد چرا دیگر زبانی نیست تا دلداریش دهد. نمی دانم چگونه می گذرد بر من. چگونه حرف هایم را کسی نمی شنود. حرف هایی که در صورتم موج می زنند. سنگ صبورم چگونه است که تبدیل شده به قطعه کاغذی در دفتر. چگونه است که آن یاران همه رفتند. چگونه است که اشک را در چشمانم نهادند. هیچ نمی دانم .. هرچند می دانم همه رفتند. حرف هایم بیهوده است می زنم تا از گوشی دیگر خارج شود. این چه صحبتی است که قلب را به آتش می کشد. سخن با توست. تویی که واهمه داری از دل شکستن کسی که بارها شکستی او را. بشکن همانگونه گویند ساز شکسته اش خوش آهنگتر است. گاهی می اندیشیدم این چه سختی دارد که همگان گویند. آری شکستن ندیده بودم. چرا که خود نشکسته بودم ولی اکنون شکست . به گونه ای که قطرات اشکی که بارها تمنای چکیدن می کردند کنون دست به دامانند که این دریای خون را پایان آورم.خنده ام می گیرد. چقدر مضحک است که دنیایت را برکسی بر ملا کنی که هیچ از دنیا نمی داند. چقدر مضحک است که این گونه سخن گفت با تو.
قطار روی ریل حرکت می کرد. نگهبان ایستگاه در اتاقک پوسیده اش لم داده بود. اتاقک کوچک ، تاریک ، سرد با بوی تعفن چند ساله.پیره مردی پیر و خشکیده بر صندلی راحتی خود لم داده بود. صندلی راحتی او چیزی نبود جز هفت قطعه فلز زنگار گرفته و قطعه چوب موریانه زده ای که به سختی بر آن جای می گرفت. قطار روی ریل حرکت می کرد و به جاده نزدیک تر می شد. بخاری نفتی قراضه ی نگهبان سروصدا می کرد. کتری رسوب گرفته ی روی بخاری به جوش آمده بود. نگهبان صدای سوت قطار را شنید. مثل همیشه بر خاست تا چراغ قرمز جاده را روشن کند.
از شیشه ی شکسته پنجره اتاقش جاده را تماشا کرد. اتوبوسی آبی رنگ به سمت ریل می آمد. پرده های اتوبوس کشیده شده بود. جاده متروک همیشگی ،امروز، چه عجیب به نظر می آمد. راننده اتوبوس خواب آلود و خمار ، بی پروا به مسیر خود در جاده ادامه می داد. همه جا ساکت بود. مسافران اتوبوس در خواب بودند ، گویی به خواب مرگ فرو رفته باشند. از دور حرم نفس های تعفن بار مسافران را می شد احساس کرد.
قطار روی ریل حرکت می کرد ، اتوبوس نیز در جاده به سمت ریل در حرکت بود. نگهبان ایستگاه هر چه تلاش کرد حرکتی نکرد. تمام بدنش سست شده بود. قطار نزدیک و نزدیک تر می شد ولی باز هم کاری از آن پیر خسته بر نمی آمد. هیجانی همرا با ترس وجودش را فرا گرفته بود و همچون هرمونی وحشت زا ذره ذره به خونش تزریق می شد. اتوبوس را با مسافران خواب آلودش که به ریل نزدیک تر می شدند می دید. وحشتتش افزون شد. فریادی سر داد ولی صدایش تنها در سر خودش پیچید و حتی گوشهایش نیز صدای خودش را نشنید.گویا در انتهای چاهی عمیق فریاد می زند. تمام تلاش هایش بی فایده بود. بوی خون و مرگ را احساس می کرد که همراه با نسیم شب هنگام از لای پرده ی سیاه اتاقکش وارد می شد و قطارهمچنان روی ریل حرکت می کرد.